خرید بک لینک
ً ا همکار رو میبینم که تازه عقد کرده و مشغول پیدا کردن و هماهنگ کردن دکتر برای کبد چرب همسرشه .. با دقت برنامه غذاییش رو میچینه و با اینو اون راجع به کارهایی که باید بکنه مشورت میکنه و من برای هزارمین بار شاخ هام درمیاد.اصلاً نمیدونم چطوری میتونن برسن به برنامه ریزی و هماهنگ کردن اینهمه چیز ... من فقط برسم کارهای خودم رو انجام بدم و برای برنامه های اینده سلامتی، مالی و اموزشی خودم برنامه ریزی کنم و اونها رو هماهنگ کنم. حتی برای دختر هم فرصت نمیکنم کار زیادی انجام بدم خیلی تک و توک برنامه هایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 9:15

این چند روز بعد از کار با همسر میریم تمرین رانندگی ... کلی سرش رو به داشبورد میکوبه و حرص و جوش میخوره و هی فرمون رو میگیره و سعی میکنه در تمام مدت صبور و آروم باشه و استرس نده!! ... دیروز بهش گفتم میخوام دختر رو ببرم استخر با ماشین خودم ولی مثل سگ میترسم .. گفت: حتی من هم میترسم چه برسه به تو! .. دختر گفت مامان سگ ها نمیترسن شجاعن ... گفتم: دخترم این سگ یکم فرق میکنه ....رفتیم و اتوبان گردی کردیم کمی و به جز 2 مورد احتمال تصادف و اخرش که دستی رو کشیده بودم بالا و زور میزدم ماشین رو جابه جا کنم، بقیه اش اکی بود خوبی اینکه رانندگیت بده اینه که همه میفهمن ناشی هستی و سعی میکنن نزدیکت نباشن بدیش هم اینه که ناشی هستی دیگه! :))بعد از دوساعت خون جگر خوردن همسر رفتیم سمت تره بار که همسر کمی خرید کنه نزدیک تره بار گفتم: کیف میکنی ها! آوردمت تره بار خریدهاتو بکنی و یه بادی به کله ات بخوره تو خونه داشتی میپوسیدی!! :)) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1403 ساعت: 19:24

امروز اومده بود دفتر ما پسری که یکی دوسالی توی دانشگاه ازم کوچیکتر بود و سابقه کار خیلی پایینتری ازم داره اگر کلا سابقه کار نداشته باشه الان بهش میگن آقای دکتر .... آقای دکتر الان مشاور یکی از بزرگترین شرکت ها توی ایرانه .. حقوق خفن میگیره و ...خیلی چیزها فقط با اختلاف اینکه طرف مرد هست یا زن هست برای افراد رخ میدهد و این آدم را ناراحت میکند. ... خیلی چیزها هم توی مغز آدم بخاطر اینکه زن هست یا مرد هست رخ میدهد مثلا من اگر مرد بودم خیلی خیلی پیشتر از اینها به فکر این بودم که باید ماشین بخرم و ماشین خوب داشته باشم ولی امان از این مغز معیوب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 21:59

من اگر کلاس بازاریابی و فروش داشتم تو اولین جلسه کلاسم میگفتم تا میتونید فیلم ببینید و کتاب بخونید. علی الخصوص فیلمهای دیالوگ محور و معروف.امروز به مشتری که چکش رو برای بار سوم گفته بود نگه داریم و خرج نکنیم زنگ زدم گفت چک مال ادم معتبریه شرایط امروز این حالت رو پیش اورده ... گفتم: آقای ع ! یه حرف خوبی تو فیلم جدایی نادر از سیمین میزد .. گفت: قول اون چیزیه که وقتی همه چیز بهم ریخت پاش وایستی! تو شرایط عادی که همه معتبرن ........ صدای چکه چکه آب شدن آقای ع از پشت تلفن می آمد.پ . ن: فروشنده ها باید اول یاد بگیرند مودبانه و شیک فحش و فضیحت بار افراد کنند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 3:45

دیروز زنگ زدن مدیریت رو به دورهمی شام انجمن دعوت کردن از حسرت دلم کباب شد دلم میخواست من برم اونجا .. اومدم بگم اجازه میدن من به جاشون برم که یادم افتاد منکه ماشین ندارم با ماشینم برم اگر ماشین داشتم هم ماشینم مناسب انجمن مدیران صنعت نبود ... یاد سیندرلا افتادم کاش یه پری میومد و یه کدو پیدا میکرد واسم تبدیل به لندکروزی چیزی میکرد :))))پ. ن: ملت آرزوی سیندرلاییشون شرکت در پارتی و جشن پسر پادشاهه آرزوی سیندرلایی من حضور در مجامع صنعتی و مراوده با مدیران. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 3:45

آیا فقط منم که گذشته ها رو پاک میکنم؟ نمیدونم لابد منم دیگه ... بقیه آدمها شاید گذشته هاشون رو لای زرورق نگه میدارن مثل پروانه هایی که خشک میکنن و میذارن توی آلبوم با دقت و با موچین های نوک تیز مراقبن که نوک بالهای پروانه خشک شده کنده نشه دوست دارن گذشته هاشون رو به دیوار بکوبن و هرکی رد میشه تماشا کنه خودشون هم مدام رویش رو دستمال بکشن ...شاید فقط منم که از پروانه خشک شده خوشم نمیاد از بوی پروانه لای کاغذهای آلبوم هم.دوستهای قدیمی عوض میشن منهم عوض میشم شاید من بیشتر از دوستهای قدیمی عوض شده باشم . آنقدر که وقتی دوستی قدیمی همان کارهایی رو میکنه که قبلاً صدبرابر بدترش رو سرم میورد و کوتاه میومدم و بخاطر لحظه های خوبمون همه زخمهایی که بهم میزد رو تحمل میکردم حالا که بهم میگه حرفهات بهم آسیب میزنه به خودم نگاه میکنم و میبینم اونهم من رو آزار میده و ناراحت میکنه ولی دیگه اون ادم سابق نیستم سفت و سخت میگذارمش کنار.وقتی میبینم بودن یکنفر اضطراب زیادی بهم تحمیل میکنه ترجیح میدم نباشه ...شاید این روزها من دیگه خیلی شکستنی شده باشم ظرفهای عتیقه مراقبت و توجه و دوری بیشتری نیاز دارند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 12:57

پریشب جاری محترم گفت بچه رو مدرسه ثبت نام کردی؟ گفتم نه کپ کرد: گفت اگر اینور سال ثبت نام نکنی دیگه تموم جاها پر میشه ها!! ... فرداش اومدم خونه کمی تحقیقات کردم دیدم راست میگه همه ثبت نام ها تموم شده ... یاللعجب!! ... امروز هم زنگ زدم به چندتاشون هیشکی جواب نداد یادم افتاد شمارش ارا هست تو مدارس..... نمیدونم چرا عین خیالم نیست! نباید الان هول و ولا گرفته باشم که بچه ام بدون مدرسه مونده؟ ... هنوز تو کله ام نرفته که بچه ام مدرسه ای شده باشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 20:51

من هیچوقت دلم برای بچگی ام تنگ نشد، برای دانش اموزی و لباسهای فرم هم، برای دانشجویی و سرکلاس رفتن و نرفتن هم، ... اما دلم بدجور پر میکشد برای آن وقت هایی که میرفتم پاساژگردی و خرید میکردم لباسهای لیبل دار مختلف رو توی کمدم اویزان میکردم و برایشان ذوق میکردم بوی خوب نو بودنشان هنوز توی کله ام هست دلم بدجور پر میکشد بروم برای خودم خرید کنم ... اما بعد یادم میفتد به سند خانه که باید به نامم بشود و تا ان موقع نمیشود خیال راحت داشت یادم میفتد که باید حتما ماشین بخرم قبل از مدرسه رفتن دختر که بتوانم اینور انور ببرمش یادم میفتد وقتی خانه را خریدم انقدر بدهی داشتم که فرصت نشد خوشحالی کنم برایش. ... هروقت در باز میشود و برای حسابدار دوباره یک بسته لباس تازه میرسد که خریده یا یک بسته ظرف نو، یا یک چمدان جدید که باهاش برود استانبول و عین خیالش نیست که خانه اش اجاره ایست یکجورهایی حسودی ام میشود به بیخیالی اش، به اینکه برایش مهم نیست مالک چیزی نباشد. .. دنبال این نیستم کسی بهم بگوید کار درست را تو کردی! یا آفرین! .. یا حتی خاک بر سرت! سعی کن در لحظه شاد باشی و از این جور چیزها.... میدانم چه اینها را بشنوم و چه نشنوم من باید مالک زمین باشم باید سند زمینی، خانه ای چیزی به نامم باشد و این را تا همیشه میخواسته ام و غیر از این برایم کافی نیست من دوست دارم ریشه داشته باشم و ریشه باید درخاک باشد خاکی که متعلق به من هست. همه اینها را میدانم ولی بازهم دلم تنگ میشود برای بوی خرید تازه، بوی انتخاب کردن یک شی جدید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 15:11

و سوال اینجاست ... بنای زندگی براینست که آدم خرد خرد تلف بشود یا یکجا تلف بشود؟ .... خمیازه های لیمویی دست از سر من برنمیدارد. ...بوک خوشگل پارچه های پرده ای رو که اقای الف کاف برایم فرستاده تورق مینمایم و از تماشای پارچه های زیره ژاکارد لاکچری حسابی کیف میکنم .... بعد به مهمانی فکر میکنم که اگر میخواستم بروم میشد رفت و یک پیراهن گل منگلی با کفش مناسب خرید و حسابی تیپ زد ولی نمیخواهم بروم و به جایش دو دوتا چهارتا میکنم و دخل و خرج رو باهم جور میکنم و همزمان به این فکر میکنم که خرد خرد دارم تلف میشوم ایا؟ .. در ادامه فکر میکنم بد نباشد شاید یک گردنبند آینه ای مطلا از اینها که مد شده است بخرم برای عید ... به بلوبری ها فکر میکنم .. به باقلوا و موکایی که هردو سرد بود ... به پالتوی مجلسی نگین دار هم فکر میکنم حتی ... چقدر اشیا توی مغزم رفت و امد میکند نشانه های بارز یک متریال گرل! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 21:09

دختر فینگیلی کشون کشون جاروبرقی رو اورده تو هال و کلی باهاش ور رفته و به خیال خودش خونه رو جاروکشیده وسط تقلایی که میکرد دسته جاروبرقی خورد به قوزک پاش و نشست به ناله کردن با حالت مادر فیلسوف رفتم به سمتش و با یکم بیتوجهی(که مثلاً بذارم بچه مستقل بار بیاد) جاروبرقی رو برداشتم گفتم: اینکارها کار بچه ها نیست که بچه نباید به این چیزها دست بزنه!.... درحالیکه قوزک پاش رو میمالید گفت: مامان هم باید بیاد بچه رو ناز کنه بغل کنه وقتی پاش درد گرفته!! :))) ..... من از الان اعلام تسلیم شدن میکنم.خطرناکترین ادمها اینایی هستن که ظاهر منطقی و شسته رفته دارن و حرف غیرمنطقی رو با ظاهر و ادبیات منطقی میخوان منطقی جلوه بدن ..... جوونتر بودیم رفیقم میگفت دروغ رو لای زرورق میپیچن تحویل ادم میدن! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 19:11

یه قانون نانوشته اس که همه با کارکردن مادر مشکل دارند نه که علناً مشکل داشته باشند یا آدمهای متحجری باشند یا هرچیز دیگر. ولی بچه ها جمعه غروب مریض میشن و تمام شب تا صبح رو گریه میکنن و مادر بالاسرشون باهاشون کلنجار میره که به زور بتونه دستمال نمدار رو روی سرشون نگه داره و درحالیکه به صورت استندبای و نیمه نشسته خوابیده مدام از جا میپره و تبش رو چک میکنه و این درحالیست که از سر شب پدر اصلاً نمیتونه چشماش رو حتی باز نگه داره و صدای خرخرش هم همه جا رو پر میکنه(باور کنید که عمدی نیست ولی اینکار رو میکنن) تازه فردا صبحش باید بری با بیست تا بازاری قالتاق پرانرژی و بدجنس سروکله بزنی و برنده بشی! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: دوشنبه 9 خرداد 1401 ساعت: 8:59

بچه بودیم یه مدادقرمزهایی بود که به جای قرمز رنگش گلی بود یک رنگ صورتی خیلی ملیح، نوکش نرم بود و روی کاغذ سرمیخورد .... روی سطح مداد هم کاملاً صاف و صیقلی بود نه مثل ان مداد قرمزهای با سطح مقطع شش ضلعی زمخت و با چوب خش دار که من داشتم. همیشه حسرت اون مدادها رو داشتم هربار که مداد قرمزم تموم میشد بدو بدو میرفتم مغازه دنبال اون مدادها و هرچه زیرو رو میکردم مغازه محلمان فقط از همان مداد قرمزهای زمخت شش ضلعی داشت گاهی دوسه روز صبر میکردم و بدون مداد قرمز سرمیکردم تا شاید بتوانم از اون مدادها پیدا کنم که هیچوقت پیدا نشد و مجبور میشدم دوباره یک مداد قزمز شش ضلعی زمخت بخرم و صبر کنم تا شاید وقتی تمام شد مداد گلی پیدا کنم انقدر صبر کردم و نشد که رسیدیم به سال چهارم و کلاً مدادها کنار رفت و خودکار به دستمان دادند .... دیروز رفته بودم یک فروشگاه بسیار شکیل و مدروز لوازم التحریر که وسایل مهدکودک دخترم رو بخرم توی لیست مداد قرمز داشت با خوشحالی خودم رو به ردیف بزرگ مدادها رسوندم فقط یک جور مداد قرمز داشت، ..... مداد قرمز شش ضلعی .....  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: شنبه 16 بهمن 1400 ساعت: 19:01

منظم نبوده ام ... هیچوقت .... هیچوقت هم نتوانسته ام زیاد منظم بمانم .... بخاطر همین هم همیشه توی دردسر میفتم .... بنظرم منظم بودن نه انقدرها مهم بود نه انقدرها سخت که ارزش داشته باشد برایش اهمیت قائل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 2:16

بعد از سالها سروکله زدن با ادمهای مختلف انهایی را که ادم را به دردسر میاندازند یا کلاهبردارند یا مشکل ساز را زود تشخیص میدهم. ولی حالی کردنش به دیگران سخت است. سخت است به کسی بفهمانی که به آقای ایکس نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 13:46

در حال ترک خوردن و عذاب کشیدن .... گاهی مثل یک ظرف چینی ... گاهی مثل یک انار سرخ! ترک خوردن برای هردو دردناک است.

گاهی هم از بیرون مثل یک انار از درون مثل یک ظرف ....

____________________________________________

وقتی حالم گرفته میشه سرکار میرم تو ارشیو حبه قند و چند تا متن میخونم حالم جا میاد.

برچسب: نویسنده: یلدا محمدپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:28

صفحه بندی