این چند روز بعد از کار با همسر میریم تمرین رانندگی ... کلی سرش رو به داشبورد میکوبه و حرص و جوش میخوره و هی فرمون رو میگیره و سعی میکنه در تمام مدت صبور و آروم باشه و استرس نده!! ... دیروز بهش گفتم میخوام دختر رو ببرم استخر با ماشین خودم ولی مثل سگ میترسم .. گفت: حتی من هم میترسم چه برسه به تو! .. دختر گفت مامان سگ ها نمیترسن شجاعن ... گفتم: دخترم این سگ یکم فرق میکنه ....
رفتیم و اتوبان گردی کردیم کمی و به جز 2 مورد احتمال تصادف و اخرش که دستی رو کشیده بودم بالا و زور میزدم ماشین رو جابه جا کنم، بقیه اش اکی بود خوبی اینکه رانندگیت بده اینه که همه میفهمن ناشی هستی و سعی میکنن نزدیکت نباشن بدیش هم اینه که ناشی هستی دیگه! :))
بعد از دوساعت خون جگر خوردن همسر رفتیم سمت تره بار که همسر کمی خرید کنه نزدیک تره بار گفتم: کیف میکنی ها! آوردمت تره بار خریدهاتو بکنی و یه بادی به کله ات بخوره تو خونه داشتی میپوسیدی!! :))
برچسب:
نویسنده: یلدا محمدپور