من هیچوقت دلم برای بچگی ام تنگ نشد، برای دانش اموزی و لباسهای فرم هم، برای دانشجویی و سرکلاس رفتن و نرفتن هم، ...
اما دلم بدجور پر میکشد برای آن وقت هایی که میرفتم پاساژگردی و خرید میکردم لباسهای لیبل دار مختلف رو توی کمدم اویزان میکردم و برایشان ذوق میکردم بوی خوب نو بودنشان هنوز توی کله ام هست دلم بدجور پر میکشد بروم برای خودم خرید کنم ... اما بعد یادم میفتد به سند خانه که باید به نامم بشود و تا ان موقع نمیشود خیال راحت داشت یادم میفتد که باید حتما ماشین بخرم قبل از مدرسه رفتن دختر که بتوانم اینور انور ببرمش یادم میفتد وقتی خانه را خریدم انقدر بدهی داشتم که فرصت نشد خوشحالی کنم برایش. ... هروقت در باز میشود و برای حسابدار دوباره یک بسته لباس تازه میرسد که خریده یا یک بسته ظرف نو، یا یک چمدان جدید که باهاش برود استانبول و عین خیالش نیست که خانه اش اجاره ایست یکجورهایی حسودی ام میشود به بیخیالی اش، به اینکه برایش مهم نیست مالک چیزی نباشد. .. دنبال این نیستم کسی بهم بگوید کار درست را تو کردی! یا آفرین! .. یا حتی خاک بر سرت! سعی کن در لحظه شاد باشی و از این جور چیزها.... میدانم چه اینها را بشنوم و چه نشنوم من باید مالک زمین باشم باید سند زمینی، خانه ای چیزی به نامم باشد و این را تا همیشه میخواسته ام و غیر از این برایم کافی نیست من دوست دارم 1 داشته باشم و ریشه باید درخاک باشد خاکی که متعلق به من هست. همه اینها را میدانم ولی بازهم دلم تنگ میشود برای بوی خرید تازه، بوی انتخاب کردن یک شی جدید
برچسب:
نویسنده: یلدا محمدپور