صبح حاضر شده بودم بیام سرکار رفتم سرکمد لباسها ... یه نگاه به پایین کمد همسر که حسابی شلخته و بهم ریخته شده بود . با خودم گفتم : بذار این یه تیکه رو مرتب کنم بعد برم سرکار..
اون پایین رو جمع و جور کردم و روتختی و جعبه سی دی های دوران جوانی و چندتا خرت و پرت دیگه که جاشون اونجا نبود رو جابه جا کردم ...
اومدم برم که چشمم افتاد به زیر میز هال ... دوباره همون صدا بهم گفت: بذار این یه تیکه رو هم مرتب کنیم بعد برو سر کار .... کتاب های نصفه نیمه خونده رو برداشتم و همه رو بردم گذاشتم سرجاش تو کتابخونه ... چندتا خرت و پرت دیگه رو هم جابه جا کردم ....
اومدم دوباره برم که چشمم افتاد به جاکفشی که روش حسابی خاک نشسته بود گفتم : زشته یکی از اینجا رد بشه اینو ببینه با خودش میگه انگار نه انگار تو این خونه "زن" هست! جلدی پریدم دستمال و چندمنظوره اوردم و اونجاروهم تمیز کردم و بعد با خیال راحت اومدم شرکت ...
1) امروز سرکار آرامش بیشتری داشتم.
2) نظم و نظافت باید از درون آدم بجوشه و حس خاصی میطلبه ... وگرنه هرچقدر هم تلاش کنی خونه تمیز و مرتب نمیشه و چشمت جیزی رو که باید ببینه نمیبینه!
برچسب: زن,زنجبيل,زنود الست,زندگی,زن شوهردار,زندان زنان,زنان,زناشویی,
نویسنده: یلدا محمدپور