زندگی کنار حبه قند

متن مرتبط با «در به در» در سایت زندگی کنار حبه قند نوشته شده است

سیندرلا

  • نیلوبلاگ

    دیروز زنگ زدن مدیریت رو به دورهمی شام انجمن دعوت کردن از حسرت دلم کباب شد دلم میخواست من برم اونجا .. اومدم بگم اجازه میدن من به جاشون برم که یادم افتاد منکه ماشین ندارم با ماشینم برم اگر ماشین داشتم هم ماشینم مناسب انجمن مدیران صنعت نبود ... یاد سیندرلا افتادم کاش یه پری میومد و یه کدو پیدا میکرد واسم تبدیل به لندکروزی چیزی میکرد :))))پ. ن: ملت آرزوی سیندرلاییشون شرکت در پارتی و جشن پسر پادشاهه آرزوی سیندرلایی من حضور در مجامع صنعتی و مراوده با مدیران. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مدرسه

  • نیلوبلاگ

    پریشب جاری محترم گفت بچه رو مدرسه ثبت نام کردی؟ گفتم نه کپ کرد: گفت اگر اینور سال ثبت نام نکنی دیگه تموم جاها پر میشه ها!! ... فرداش اومدم خونه کمی تحقیقات کردم دیدم راست میگه همه ثبت نام ها تموم شده ... یاللعجب!! ... امروز هم زنگ زدم به چندتاشون هیشکی جواب نداد یادم افتاد شمارش ارا هست تو مدارس..... نمیدونم چرا عین خیالم نیست! نباید الان هول و ولا گرفته باشم که بچه ام بدون مدرسه مونده؟ ... هنوز تو کله ام نرفته که بچه ام مدرسه ای شده باشه بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ریشه در خاک

  • نیلوبلاگ

    من هیچوقت دلم برای بچگی ام تنگ نشد، برای دانش اموزی و لباسهای فرم هم، برای دانشجویی و سرکلاس رفتن و نرفتن هم، ... اما دلم بدجور پر میکشد برای آن وقت هایی که میرفتم پاساژگردی و خرید میکردم لباسهای لیبل دار مختلف رو توی کمدم اویزان میکردم و برایشان ذوق میکردم بوی خوب نو بودنشان هنوز توی کله ام هست دلم بدجور پر میکشد بروم برای خودم خرید کنم ... اما بعد یادم میفتد به سند خانه که باید به نامم بشود و تا ان موقع نمیشود خیال راحت داشت یادم میفتد که باید حتما ماشین بخرم قبل از مدرسه رفتن دختر که بتوانم اینور انور ببرمش یادم میفتد وقتی خانه را خریدم انقدر بدهی داشتم که فرصت نشد خوشحالی کنم برایش. ... هروقت در باز میشود و برای حسابدار دوباره یک بسته لباس تازه میرسد که خریده یا یک بسته ظرف نو، یا یک چمد...

    ادامه مطلب
  • قوانین ضد مادر شاغل (قسمت اول)

  • نیلوبلاگ

    یه قانون نانوشته اس که همه با کارکردن مادر مشکل دارند نه که علناً مشکل داشته باشند یا آدمهای متحجری باشند یا هرچیز دیگر. ولی بچه ها جمعه غروب مریض میشن و تمام شب تا صبح رو گریه میکنن و مادر بالاسرشون باهاشون کلنجار میره که به زور بتونه دستمال نمدار رو روی سرشون نگه داره و درحالیکه به صورت استندبای و نیمه نشسته خوابیده مدام از جا میپره و تبش رو چک میکنه و این درحالیست که از سر شب پدر اصلاً نمیتونه چشماش رو حتی باز نگه داره و صدای خرخرش هم همه جا رو پر میکنه(باور کنید که عمدی نیست ولی اینکار رو میکنن) تازه فردا صبحش باید بری با بیست تا بازاری قالتاق پرانرژی و بدجنس سروکله بزنی و برنده بشی! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ادمهای دردسرساز

  • نیلوبلاگ

    بعد از سالها سروکله زدن با ادمهای مختلف انهایی را که ادم را به دردسر میاندازند یا کلاهبردارند یا مشکل ساز را زود تشخیص میدهم. ولی حالی کردنش به دیگران سخت است. سخت است به کسی بفهمانی که به آقای ایکس ن...

    ادامه مطلب
  • حبه قند بیمار + ...

  • نیلوبلاگ

    نمیتونم درک کنم کنجکاوی شدید مادران باردار و اطرافیانشون رو نسبت به جنسیت مسافر کوچولوی در راه! خودکشی ها و حساسیت های شدید در حد اگزمای خفن برای نامگذاری! .... قویاً و عمیقاً احساس میکنم چیزهای دیگه ای هست که خیلی خیلی خیلی مهمتر از اینه که اسم بچه کامبیز باشه یا جعفرقلی. ..... شاید هم من بررسی از مرجع بیمار طبق کپی رایت م!...

    ادامه مطلب
  • حبه قند و احمقانه های روزانه

  • نیلوبلاگ

    دیروز داشتم خروجی جنس برای یه مشتری رو میفرستادم یه لحظه ایست کردم زنگ زدم بهش و گفتم: میخوام این جنس رو براتون بفرستم ولی باید الان انبارتون پر باشه بهتره بفرستم بنگ ف! میگه: آره!آره! خیلی اینجا پر شده دیگه جا ندارم! ... گفتم: خب! اینو شما باید به من بگی یا من باید خودم حدس بزنم که انبار شما پره الان؟؟؟ ...

    ادامه مطلب
  • حبه قند و احمقانه های روزانه

  • نیلوبلاگ

    دیروز داشتم خروجی جنس برای یه مشتری رو میفرستادم یه لحظه ایست کردم زنگ زدم بهش و گفتم: میخوام این جنس رو براتون بفرستم ولی باید الان انبارتون پر باشه بهتره بفرستم بنگ ف! میگه: آره!آره! خیلی اینجا پر شده دیگه جا ندارم! ... گفتم: خب! اینو شما باید به من بگی یا من باید خودم حدس بزنم که انبار شما پره الان؟؟؟ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:15 توسط یک حبه قند| |...

    ادامه مطلب
  • حبه قند حاضرجواب

  • نیلوبلاگ

    حبه قند حاضرجواب رییس داشت با هیجان و غرور از تمایلش به تغییر صحبت میکرد و به شدت مست لذت غرور بود و داشت برای منو خانوم منشی سخنرانی میکرد ... گفت: من یه همچین آدمی هستم! من از تغییر نمی ترسم! .... همانطور که پشت میز ایستاده بودم و با لبخند حاکی از تایید تمامی حرفهاش نگاهش میکردم با صدایی که به رسا...

    ادامه مطلب
  • در به در

  • نیلوبلاگ

    یه مشتری داریم خیلی فوضوله به همه کار آدم کار داره!! ..... امروز زنگ زده میگه: خونه شما نزدیک شرکته؟ .... گفتم: آره! در کنار در شرکت در خونه ماست! از این در در میام . میرم تو اون در!..از دست شما در به در شدیم!:))) ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    در به در | در به درها | در به درها 2 | در به در در جدول | در به در پیتزا | در به در معنی | به دریایی درافتادم | صمد دربدر میشود | دانلود فیلم در به در ها | من یه نوکر در به درم